خاطره ی زایمان
با تمام وجود استرس اومدنت و داشتم نگران سلامتیت مضطرب بودم همیشه کلا تو دوران حاملی خیلی خودم و سر چیزای کوچیک و الکی که مربوط بهت بود اذیت میکردم مثلا تا حرکت نمیکردی زبونم لال فکر میکردم چیزیت شده اینقدر دعا میخوندم و اب قند میخوردم تا حرکت کنی ویار شدید بارداری تا اخر 5 ماه و اومدن به خونه مادر جون و دوری از بابا کلا خیلی سخت گذشت اما شکر خدا خوب و خوش گذشت برسیم به شب قبل زایمان اصلا باورم نمیشد که من قراره سز بشم قراره نی نی گلم و بغل کنم کلا شب رویایی بود بابایی اومد شمال چند روز قبل زایمان اون شب دختر عموم اومد پیشم که تنها نباشم خلاصه تمام وسایل بیمارستان و اماده کردیم و ساغت شد 12 که بابا و مادر جونی و دایی تو پذیرایی خوابیدن...
نویسنده :
narges
23:45

